محمدصالح عزبزمحمدصالح عزبز، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

کوچک وشادمانه...صالح خوب خانه....

برداشت محصول............. با............ جارو برقی.....

عاشق جاروبرقی ام عاشق ها.....عاشق بعضی اوقات مامانی می گه, فرش پذیرایی جارو لازم داره سه سوته,جاروبرقی رو آوردم روشن کردم, جارو کردم خاموش کردم گذاشتم سرجاش. مامان خیلی خوشحال میشه از این کارم واقعا تمیز هم جارو می کنم همیشه همیشه همیشه هم با سیم جمع کن جارو برقی مسابقه میدم سیم رو صاف می کنم از مامان خواهش می کنم,دگمه ی سیم جمع کن رو بزنه منم شروع به دویدن می کنم ببینم من زودتر به حاروبرقی میرسم یا سر سیم گاهی من برنده میشم , گاهی اون... گاهی هم مساوی.... یه شب داشتم جارو میزدم, توپ های رنگی رنگی ام هم افتادهوبود,گوشه ی خونه مامانی,گفته بود توپها م رو هم جمع کنم جارو...
17 خرداد 1397

سرباز کچل نه,نون خامه ای آری

گلپسر نازم می دونم یه روز تمام مراحل تحصیلی ات رو با موفقیت پشت سر میذاری وبه هرچی دوست داری می رسی این روزها که سرگرم انجام کارهای مدرسه وکلاس اول هستیم هرشب,هرشب,هرشب راجع به مدرسه,کلاس معلم وهر چیز با ربط و بی ربطی به مدرسه سوال می کنی ذهن پویا وخلاقت,مسایلی رو به مدرسه ربط میده, که من قیافم مثل پسرعمه زا میشه, وازت فرصت می خوام کمی فکر کنم وبعدا جواب سوالت رو بدم عشقم,گلم,نازنینم خیلی از مدرسه هراس داری,خیلی از طرفی هم خیلی دوست داری سواد داشته باشی, خیلی خیلی.... هزار بار,تا حالا از مراحل مدرسه,سالهای تحصیل, چگونگی به پایان رسیدن یک سال تحصیلی, دانشگاه , سربازی, و..... ...
17 خرداد 1397

تصویری از مهربانی.......(از مسابقات کرلینگ تا خاطرات حراره)

امروز داشتم تی وی می دیدم, شبکه ی ورزش, مسابقات کرلینگ, بین دو کشور سوید و کانادا, وسطای مسابقه, یهو داد زدم... مامان مامان بدو بیا.... بدو بیا ببین چقدر شبیه حسینه مامانی سریع اومد وگفت کی رو می گی...شبیه کدوم حسین آخه ,یه حسین خاله مریم داریم , پسر خاله م یه حسین داریم که پسر دختر عموی مامانم هست بهش می گیم حسین خاله لیلا... من هر دوشونو دوست دارم, گفتم  ببین مامان ,اون بازیکنه, بعد نشونش دادم کدومو می گم وادامه دادم,ببین چقدر شبیه حسینه ...
5 اسفند 1396

رستوراندار محترم خانه......

من عاشق رستوران بازی ام..... این گهواره پنج سال پبش مال خودم بوده..... بابا جون از انباری آورده بود,ببینه به درد نی نی مخوره یانه..... الان که نی نی پریناز خوشگله پنج ماهه شده, مامانی گفت دیگه واسش مناسب نیست, منم از فرصت استفاده کردم وکردمش میز رستورانم ورودی رستورانم,تبلیغات چسبوندم....     بفرمایید........ زرشک پلو با مرغ......... سفارش مامانی...... ...
1 اسفند 1396

خوابهای خوش.....با ریش.......

      امروز چند دقیقه ای خبری ازم نبود..... بعد که پیداوارم شد..... بالبخند اومدم جلوی مامان و..... مامانی توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود.... داشت می گفت کجایی پسرم...... که یهو من جلوش ظاهر شدم و ظاهر شدمو وگفتم ریش وسبیل در آوردم مامان... مامان اول مات ومبهوت بود بود... بعد خندید وگفت.... پسرم پیشونی که دیگه ریش نداره..... یه دست محکم به پیشونیم کشیدمو وگفتم خب پاکش کردم....... دهنمو شکل دهن ماهی هم کردم...... این روزها هم توی همه ی عکسهام دوست دارم احترام نظامی بذارم....... حالا با اینکه کلی آب به صورتم زدم,مسواک.زدم و..... با همون ریشام خوابیدم...
26 بهمن 1396

خوشحالم وخوشحالم وخوشحالم.......

بالاخره به آرزوم رسیدم.....   یه آرزوی شیرین که مدتها دنبالش بودم......   خیییییییلی خوشحالم......... بالاخره نی نی نازمون به دنیا اومد..... اولین روزی که اومد به خونه.... خیلی خوشحال وهیجان زده بودم نزدیکش رفتم  دستشو گرفتم وبهش گفتم جیگر داداش...... واقعا حال عجیبی داشتم از شدت خوشحالی وهیجان...... خوش اومدی پریناز جونم.....نی نی ناز خونه..... ..داداش  همیشه مراقبته..... ...
17 آبان 1396

انار انار.....

مامان جونم هوس انار کرده بود.....   رفتم از انباری توی حیاط سه تا انار واسش آوردم.....   تو خونه ی بابابزرگ....میوه ها رو توی انباری توی حیاط میذارن....   رفت وآمد خونه ی بابا بزرگ خیلی زیاده.....   میوه ها هم به مقدار فراوون تهیه میشه وتوی انباری که جای خنک هست نگهداری میشه....   نوش جانت مامان جونم..... ...
30 مهر 1396