کوچک وشادمانه...صالح خوب خانه....

آری 

آری

زندگی زیباست

زندگی

آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله اش از هر کران پیداست

ورنه خاموش است وخاموشی

گناه ماست.....

 

زندگیـــــــــــــــــــــ....

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

پنجشنبه 18 تير 1394

بالاخره به آرزوم رسیدم.....

 

یه آرزوی شیرین که مدتها دنبالش بودم......

 

خیییییییلی خوشحالم.........

دوست داری بقیه اشم هم ببینی؟؟؟پس بکیلیک!!!

چهارشنبه 17 آبان 1396 |

مامان جونم هوس انار کرده بود.....

 

رفتم از انباری توی حیاط سه تا انار واسش آوردم.....

 

تو خونه ی بابابزرگ....میوه ها رو توی انباری توی حیاط میذارن....

 

رفت وآمد خونه ی بابا بزرگ خیلی زیاده.....

 

میوه ها هم به مقدار فراوون تهیه میشه وتوی انباری که جای خنک هست نگهداری میشه....

 

نوش جانت مامان جونم.....

30 مهر 1396 |

بابابزرگ ومادر نرگس

ودایی جون کوچیکه  وخانم دایی جون،

خونمون بودن ،

دور هم نشسته بودیم دمنوش آویشن نعنا؛

که  سفارش خود خودم بود،

می خوردیم وبا هم حرفهای بامزه مزدیم

یه لحظه که همه ساکت شده بودن،

از بابا جون پرسیدم:

بابا.... اگه یه روز

 سایه ی  یه غول بزرگ ببینی

چیکار می کنی؟

باباجون گفت:

میام پیش محمدصالح ومی گم

محمدصالــــــــــــــــــــــح

من سایه ی یه غول دیدم.

من هم کمی مکث کردم وگفتم:

منم بهت می گم ترس نداره که بابا

اون سایه ی خودته.

یهو همه زدن زیر خنده

بابا با خنده گفت باید رژیم رو قوی تر ادامه بدم.....

کلی خندیدیم همگی

پنجشنبه 7 بهمن 1395 |
شنبه 15 اسفند 1394 |

این روزها که هنوز...وسایل کم وکسری خونه رو جور نکردیم...

وهنوز فرصت خرید تی وی پیدا نکردیم بعد از اومدنمون....

بسیار کتاب مطالعه می کنیم...

عاشق کتاب حسنی نگو یه دسته گلم

وهمین طور گربه ی ناز نازی....

برای اولین که کتاب حسنی رو خوندیم,

به مامانی گفتم:حالا هر وقت حسن بیاد خونمون

میگیم حسن , ما خوندیمت....یول

(حسن از گلپسرای خوبه فامیله)

 

گربه نازی نازی رو خوندیم تااااااااا

رسیدیم به اونجا که می گه تنبله دسته اوله.....

به مامانی,گفتم:بگو دست دوم نه دست اول......!تعجب

 

چند روز پیش داشتم خودم بازی می کردم

واواز می خوندم برای خودم:

کره الاغ کدخدا.........نمی دونی تا کجا میره....نیشخند

 

یه کتاب هم مامانی داره.....البته داشت...

حالا دیگه ورق ورق شده و همون هم متعلق به منه...

به نام اکسفورد پیکچر دیکشنری ....

که بهش می گیم O.P.D ...

این یکی رو که دیوانه وار دوست دارم...

پر از عکس های خوشگل از همه چیز.....

بعضی وقت ها یک ساعت کامل داریم o.p.d می خونیم...

یعنی دهان ومغز مامانی و بابایی کف می کنه

از بس من از روی شکلها سول می پرسم

ومامانی وبابایی توضیح میدن...

بعد می گم حالا شما از من بپرس....!!!سوالچشم

 

یه پازل خروسی دارم که خاله پرستو واسم اورده....

حروف الفبای انگلیسی...

اون هم از وسایل وبازی های بسیار مورد علاقم هست......

بعضی وقت ها چهار پنج بار پشت سر هم

مرتب می کنیم ودوباره بهم میریزیم....اینقدر که دیگه..

دیگه چشمامون همه جا رو پر از خروس میبینهابلهقلبدلقک


شنبه 21 آذر 1394 |

مشغول بازی توی اتاق بودم.....

حرکت موجودی قهوه ای رنگ از کنار دیوار توجهمو به خودش جلب کرد.....

سوسک نوجوان نترسی بود که تصمیم گرفته بود در روز روشن به چرخ زنی در خانه بپردازه

وشاید نمی دونست ممکنه در دام دید یه وروجک نترس تر از خودش بیفته.....

موکت رو بالا زدم ....

مامانی هم اونجا بود ,گفت شاید می خواد بره خونشون....من اما تصمیم گرفته بودم برم سروقتش.....

وحال ادامه داستان از دید شخص سوم.....

 

 

سوسک نترس ,جهش قهرمانانه ای به زیر موکت زد....همزمان ضربه ای از دیگر قهرمان داستان نوش جان کرد.....

سوسک جوان ولی از پا نیفتاد....خیزی دیگر به سمتی دیگر.....

واین بار ضربه ای بسیار عظیم تر از قبل از وروجک جوان نوازشش کرد....

رمقی نمانده بود...به ناچار تسلیم شد.....و.....درازکش افتاد.....

وروجک به مامانی گفت.....یه دستمال بده این سوسکه رو ببرم با دست نمی تونم

....

لحظاتی بعد سوسک جوان در دستمال سفید تمیزی پیچیده, راهی سطل زباله شد.....

 

مامانی به وروجک گفت...برو  ودستهایت رو بشوی....

قهرمان با اعتماد به نفس بسیار بالایی پرسید....چرا؟

مگه سوسک کفیثه مامانی؟

ومامانی واقعا پاسخ درستی نداشت....چرا که مقاله ی اخیر اینترنت را تازه مطالعه کرده بود  مبنی بر اینکه سوسک ها جزو موجودات تمیز هستند....

پاسخ قطعی به این موضوع تحقیق بیشتری را می طلبید...شاید وقتی دیگر..   

 

خلاصه مامانی گفت....دستهایت را بشوی چون ممکنه زیر موکت خاکی بوده باشه.....

پسرک  اهان غلیظی گفت ,استین ها را بالا زدو به طرف دستشویی رفت...

شنبه 14 آذر 1394 |

از دومین سالگرد تولدم

تقریبا کار مامانی شروع شد......

دوست داری بقیه اشم هم ببینی؟؟؟پس بکیلیک!!!

دوشنبه 2 آذر 1394 |

یه روز......

رفتم   مدرسه.......

تانکم و وسایلم رو نمی دونم کجا بود...

از ملعمم صحبت کردم ببینم تانک ووسایلم کجاست.....

یهو

یهو یه پیامک اومد....

دادم هاپو رد کرد......

دوشنبه 2 آذر 1394 |

یه روزهایی به مامانم می گم:

من باباتم....دارم میرم نون بگیرم چیزی می خوای واست بخرم؟مامانی می گه:خامه می خوام واسم می خری بابا؟

می گم: خریدم که,توی یخچاله

ومنظورم خامه عسلیه که وقتی با بابا جون میرم توی سوپری محل,تنها یخچالی که من دستم میرسه ودرش رو می تونم باز کنم,یه یخچالیه که فقط خامه عسلی داره,واسه اینکه ضایع نشم یکی بر میدارم ومی گم از اینا دوست دارم,خونه هم که میاییم فقط یک قاشق چایخوری ازش می خورم ومی گم بقیشو بعدا می خورم

واین یعنی اینکه فردا باباجون باید جور این خامه عسلی رو بکشه...وروزهای بعد دوباره همین داستان ادامه داره.....

 

داشتم می گفتم,به مامان می گم :نه دیگه خامه نمی خرم خامه عسلی خریدم هست توی یخچال,همون رو بخور...  وچی از این بهترخامه عسلی ها زودتر خورده بشه تا من دوباره برم بخرم.....

 

مامانی باز می گه:بابا....برام مقوای سفید بزرگ هم می خری که دیگه روی دیوار نقاشی نکنم,روی مقواها نقاشی کنم؟با دوچرخه جدیدم یه چرخی توی خونه میزنم ودستم رو مشت می کنم به طرف مامانی می گم بیا برات مو قا(movagha) خریدم...

 

اگه مامانی بگه لباست بهت کوچیک شده خیلی بهم بر می خوره ....

من و لباسهام و کلا هرچیز که متعلق به منه,بزرگن....

با اعتراض به مامانی می گم:م..........ام.........ان

لباسم بزرگه.....منم بزرگم.....

 

 

ایندق(indagh) که می گم منظورم

اینقدره.

 

با مامانی داشتیم نارنگی می خوردیم

به مامانی می گم:می تونی شیش ال ای درست کنی با پوستش؟

مامانی با تعجب میگه:ال ای دیگه چیه؟

من خیلی محکم می گم:شیش ال ای دیگه.....

با غلظتی که من گفتم شیش ال ای,

مامانی فهمید منظورم شیش ضلعیه.....

 

در جعبه ی حلواشکری رو نمی تونستم باز کنم

با ناراحتی اون رو کنار گداشتم وگفتم:مامانی اینکه باز نمیشه

مامانی جعبه رو اورد ,پیشم نشست وگفت بیا با هم دوباره تلاش کنیم

اتفاقا تلاشمون نتیجه داد ودر ش به راحتی باز شد

عصر همون روزداشتم سویشرتم رو خودم در می اوردم 

استین هاشو دراوردم,زیپشم هم باز کردم ولی نتونستم تا انتها بازش کنم

چون جلوی سویشرت بسته بود مجبور شدم از پام اونو در بیارم

در همون حالی که داشتم از پاهام سویشرت رو خارج می کردم

مامانی گفت:افرین پسرم داری تلاش می کنی سویشرتتو خودت در بیاری؟

من هم در حالی کهحسابی به خودم پیچیده بودم ونفس نفس می زدم

گفتم:اره مامان دارم از پاهام تلاش می کنم......

 

افعال

سازیدن

دوزیدن

پزیدن

قراره به زودی از سوی فرهنگستان زبان فارسی وبه پیشنهاد بنده

به این زبان اصیل اضافه بشه

پنجشنبه 30 مهر 1394 |

 

 

شیشه رو که زدیم به دهن....

زورمون یهو چند برابر شد....

همون جا روی مبل شروع کردیم به کشتی....

 

 

حالا هم که کلا تو فضاییم...

سوار موتوریم با آخرین سرعت....

 

شنبه 11 مهر 1394 |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد