کوچک وشادمانه...صالح خوب خانه....

very lovely Saleh

** ** ** ** ** ** ** ** خــــوش آمــــــدید** ** ** ** ** ** ** ** ** **

آری 

آری

زندگی زیباست

زندگی

آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله اش از هر کران پیداست

ورنه خاموش است وخاموشی

گناه ماست.....

 

زندگیـــــــــــــــــــــ....

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

خوابهای خوش.....با ریش.......

      امروز چند دقیقه ای خبری ازم نبود..... بعد که پیداوارم شد..... بالبخند اومدم جلوی مامان و..... مامانی توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود.... داشت می گفت کجایی پسرم...... که یهو من جلوش ظاهر شدم و ظاهر شدمو وگفتم ریش وسبیل در آوردم مامان... مامان اول مات ومبهوت بود بود... بعد خندید وگفت.... پسرم پیشونی که دیگه ریش نداره..... یه دست محکم به پیشونیم کشیدمو وگفتم خب پاکش کردم....... دهنمو شکل دهن ماهی هم کردم...... این روزها هم توی همه ی عکسهام دوست دارم احترام نظامی بذارم....... حالا با اینکه کلی آب به صورتم زدم,مسواک.زدم و..... با همون ریشام خوابیدم...
26 بهمن 1396

خوشحالم وخوشحالم وخوشحالم.......

بالاخره به آرزوم رسیدم.....   یه آرزوی شیرین که مدتها دنبالش بودم......   خیییییییلی خوشحالم......... بالاخره نی نی نازمون به دنیا اومد..... اولین روزی که اومد به خونه.... خیلی خوشحال وهیجان زده بودم نزدیکش رفتم  دستشو گرفتم وبهش گفتم جیگر داداش...... واقعا حال عجیبی داشتم از شدت خوشحالی وهیجان...... خوش اومدی پریناز جونم.....نی نی ناز خونه..... ..داداش  همیشه مراقبته..... ...
17 آبان 1396

انار انار.....

مامان جونم هوس انار کرده بود.....   رفتم از انباری توی حیاط سه تا انار واسش آوردم.....   تو خونه ی بابابزرگ....میوه ها رو توی انباری توی حیاط میذارن....   رفت وآمد خونه ی بابا بزرگ خیلی زیاده.....   میوه ها هم به مقدار فراوون تهیه میشه وتوی انباری که جای خنک هست نگهداری میشه....   نوش جانت مامان جونم..... ...
30 مهر 1396

سایه ی غووووووووووووول

بابابزرگ ومادر نرگس ودایی جون کوچیکه  وخانم دایی جون، خونمون بودن ، دور هم نشسته بودیم دمنوش آویشن نعنا؛ که  سفارش خود خودم بود، می خوردیم وبا هم حرفهای بامزه مزدیم یه لحظه که همه ساکت شده بودن، از بابا جون پرسیدم: بابا.... اگه یه روز  سایه ی  یه غول بزرگ ببینی چیکار می کنی؟ باباجون گفت: میام پیش محمدصالح ومی گم محمدصالــــــــــــــــــــــح من سایه ی یه غول دیدم. من هم کمی مکث کردم وگفتم: منم بهت می گم ترس نداره که بابا اون سایه ...
7 بهمن 1395

حسن ,ما خوندیمت.......

این روزها که هنوز...وسایل کم وکسری خونه رو جور نکردیم... وهنوز فرصت خرید تی وی پیدا نکردیم بعد از اومدنمون.... بسیار کتاب مطالعه می کنیم... عاشق کتاب حسنی نگو یه دسته گلم وهمین طور گربه ی ناز نازی.... برای اولین که کتاب حسنی رو خوندیم, به مامانی گفتم:حالا هر وقت حسن بیاد خونمون میگیم حسن , ما خوندیمت.... (حسن از گلپسرای خوبه فامیله)   گربه نازی نازی رو خوندیم تااااااااا رسیدیم به اونجا که می گه تنبله دسته اوله..... به مامانی,گفتم:بگو دست دوم نه دست اول......!   چند روز پیش داشتم خودم بازی می کردم واواز می خوندم برای خودم: کره الاغ کدخدا........
21 آذر 1394

سوسک جوان بی نوا.......

مشغول بازی توی اتاق بودم..... حرکت موجودی قهوه ای رنگ از کنار دیوار توجهمو به خودش جلب کرد..... سوسک نوجوان نترسی بود که تصمیم گرفته بود در روز روشن به چرخ زنی در خانه بپردازه وشاید نمی دونست ممکنه در دام دید یه وروجک نترس تر از خودش بیفته..... موکت رو بالا زدم .... مامانی هم اونجا بود ,گفت شاید می خواد بره خونشون....من اما تصمیم گرفته بودم برم سروقتش..... وحال ادامه داستان از دید شخص سوم.....     سوسک نترس ,جهش قهرمانانه ای به زیر موکت زد....همزمان ضربه ای از دیگر قهرمان داستان نوش جان کرد..... سوسک جوان ولی از پا نیفتاد....خیزی دیگر به سمتی دیگر..... واین بار ضربه ای بسی...
14 آذر 1394

اشنایی با چاله و......

از دومین سالگرد تولدم تقریبا کار مامانی شروع شد...... بله تقریبا از دومین سالگرد تولدم بود که... مامانی تمام فوت وفنی رو که توی کتابها خونده بود واز نت اطالاعات جمع اوری کرده برای ترک پوشک من,به کار گرفت....بلکه اتفاقی بیفته ومن از پوشک دل بکنم.... ولی...... ولی......هییییییییییچ فایده ای نداشت..... ومن همچنان ترجیح میدادم با پوشک به امورات مهندسی خودم بپردازم..... وباز طبق همون مطالعاتی که عرض کردم خدمتتون, مامانی نباید به من سخت می گرفت وبرای چند هفته ای منو رها می کرد به حال خودم وباز دوباره.... وباز بی فایده..... انگار از دستشویی فرنگی وحشت داشتم ....  حتی وقتی طبق توصیه ی کتاب ,م...
2 آذر 1394