محمدصالح عزبزمحمدصالح عزبز، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

کوچک وشادمانه...صالح خوب خانه....

راینو سوار کوچک.....

امروز صبح یک روز تعطیله از خونه زدیم بیرون البته نه تنهایی بهمراه چند تن از دوستان برای صرف صبحانه اینجا توقف کردیم   آفتاب شدید وبسیار دلچسب است   یک توقف چند دقیقه ای هم اینجا         مقصد ما ای می رِ(IMIRE) هست Rhino & Wildlife Conservation منطقه ی حفاظت شده ی حیات وحش در 100 کیلومتری شهر رسیدیم به محل مورد نظر تا کارهای پذیرش انجام بشه من ودوستام کمی بازی کردیم  ...
9 ارديبهشت 1394

بوسه ای بر پیشی با سواد.....

    آخه دارم بهش می گـــــــــــــــــــــم: می خوام ببوسمت... مامانی هم هی داره می گه نه عزیزم فقط نازش کن نمی خواد ببوسی پیشی رو...                                 آره دیگه پس از محکم نازهای عیسی جان پیشی ترجیح داد بره پیش مامانش که چند متر اون طرفتر داشت نی نی گربه شو تماشا می کرد ب...
9 ارديبهشت 1394

ویوی عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــالی.......

نوه ی اوس معمارم دیگه.... دارـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم خونه سازی می کنم....     در حال ورود به خانه ی خود ساخته....   ویوش عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالیه   شما هم منو تشویق کنید که خونه ی به این خوبی ساختم...   تو فکر یه سقف دیگه ام   ای بــــــــــــــــابــــــــــــــــــــــــــا گیر کرد ــــــــــــــــــــــــــــــــم به دادم برسید لطفا     ...
30 فروردين 1394

بـــــــــــــارانـــــــــــی در باران.....

طبق اون چیزی که تا حالا ثبت شده بارندگی در سرزمین گل های جاکاراندا، یعنی همین مملکتی که بنده در حال حاضر در اون اقامت دارم، باید تا دوسه هفته پیش تموم می شد... طبق اون چیزی که تا حالا ثبت شده بارندگی در سرزمین گل های جاکاراندا، یعنی همین مملکتی که بنده در حال حاضر در اون اقامت دارم، باید تا دوسه هفته پیش تموم می شد... ولی ابرهای زیبای اینجا قصد ندارن دست از بارش بردارن مخصوصا این هفته ی اخیر که ما اصلا آفتاب طلایی رو زیارت نکردیم وباران بی نظیر بی وفقه می بارید.... برای خرید کردن وسوار وپیاده شدن از ماشین ...
30 فروردين 1394

مادرهای مهربون......

    امشب شبِ   روز مادر هست..... این کیک رو تقدیم می کنیم به همه ی مادر های مهربون.... علی الخصوص مادر نرگس مهربون، که لطف ومهرش به ما بی انتهاست ومادر خدیجه جون،اگرچه پیش ما نیست ولی خاطره ی خوبی ها ومهربونی هاش تا ابد در یاد ماست...  کیک رو هم داریم می بریم به مراسم جشن ....  مادر های مهربون ممنون از همه ی خوبی هاتون   البته من هم  کیک رو دارم متبرک می کنم   امروز هم روز مادرهست ...
26 فروردين 1394

مذاکرات 2+1..... بی نتیجه.....

با مهسا جون داشتیم بازی می کردیم تصمیم گرفتیم         بریم با وسیله بازی ای که مدل یک هواپیماست بازی کنیم طبق معمول بحث وجدل آغاز شد.... از من ،که من می خوام پشت رل هواپیما بشینم از مهسا جون هم،اصرار که من باید خلبانی کنم... بحث خیلی بالا گرفته بود... داداش علیرضا که ده دوازده سالی از من بزرگتر بود توجهش به سمت ما جلب شد.... اومد وخواست پادر میونی کنه تا توافق حاصل بشه...     پس از رد شدن همه ی گزینه های روی میز داداش گفت هر کی بیاد پایین تا اون یکی دوستش فرمون رو دست بگیره، ...
11 فروردين 1394

****Happy Wedding Anniversary****

                    توضیحا خدمت همه ی عزیزان خودم عرض کنم که.... چند روز پیش بنده در حال بازی با کامیون سابقم بودم که یهو کامیون نامبرده از زیر دست بنده در رفت وصورت مبارک اینجانب با عقب ماشین جلویی برخورد جانانه ای نمود کلی خط وخوطی شدم حالا اما دیگه خوبم... ملالی نیست..... کامیون اما همون لحظه در یک کیسه ی زباله بزرگ ودر پشت درب خانه آرام گرفت و شد کامیون سابقم....   ...
8 فروردين 1394