محمدصالح عزبزمحمدصالح عزبز، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

کوچک وشادمانه...صالح خوب خانه....

خامه عسلی ام دیگه.....

یه روزهایی به مامانم می گم: من باباتم....دارم میرم نون بگیرم چیزی می خوای واست بخرم؟مامانی می گه:خامه می خوام واسم می خری بابا؟ می گم: خریدم که,توی یخچاله ومنظورم خامه عسلیه که وقتی با بابا جون میرم توی سوپری محل,تنها یخچالی که من دستم میرسه ودرش رو می تونم باز کنم,یه یخچالیه که فقط خامه عسلی داره,واسه اینکه ضایع نشم یکی بر میدارم ومی گم از اینا دوست دارم,خونه هم که میاییم فقط یک قاشق چایخوری ازش می خورم ومی گم بقیشو بعدا می خورم واین یعنی اینکه فردا باباجون باید جور این خامه عسلی رو بکشه...وروزهای بعد دوباره همین داستان ادامه داره.....   داشتم می گفتم,به مامان می گم :نه دیگه خامه نمی خرم خامه عسلی خریدم هست توی یخچال,همون ر...
30 مهر 1394

مقیم منزل بابابزرگ.....

دوسه هفته ای هست که مقیم منزل بابابزرگم با محمد کوچولو... تا دوهفته دیگه هم هستیم اینجا تا بابا ومامان محمد کوچولو از سفر برگردن.... عالمی داریم  اینجا....   دوست خوبمون، فواد مهربون هم با بخشش وسایلش، به ما کمک می کنه این  روزها رو هرچه شادتر پشت سر بذاریم..... ماشینشو داده به محمد جون  دوچرخه ش رو هم به من... فواد جون مچکریم.... داریم کمک بابابزرگ می کنیم قند آماده کنیم... من چون زودتر بیدار شدم از خواب ،شدم کمک قند یکم محمد جون که دیرتر بیدار شده ،کمک قند دوم.... حالا هم حسابی خسته شدیم&nb...
4 مهر 1394
1