محمدصالح عزبزمحمدصالح عزبز، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

کوچک وشادمانه...صالح خوب خانه....

سفر از زمستان به تابستان....

در همان اولین دقایق پرواز ، تقاضای توقف هواپیما ورفتن به حیاط رو داشتم.... دوهفته ای میشه که افریقای زمستانی رو ترک کردیم ودر آغوش واقعا واقعا گرم وطن جای گرفتیم.... ... در همان اولین دقایق پرواز ، تقاضای توقف هواپیما ورفتن به حیاط رو داشتم.... تقریبا هر روز دوستان گذشته رو یاد می کنم  چه ایرانی وچه آفریقایی... هر روز تقاضای رفتن به حیاط رو دارم،همون حیاط سابق.... احساس می کنم  دوستانم در حیاط خانه ، حیاط مسجد منتظر منند.... کرن فلکس،سادزا(غذای محلی اونجا)، نون پرچگیز....می خواهم....
18 مرداد 1394

وقتی لباسم بزرگ شد.....

امروز مامانی داشت لباس چهار خونه ام رو تنم می کرد بریم مهمونی یهو یاد داداش حسین افتادم دوست خوبم در آفریقا که البته  یه ده دوازده سالی از من بزرگتره ولی من خیلی دوستش داشتم وباهاش عیاق بودم اون هم یه لباس چهارخونه داشت که دوستش داشت خیلی وقت ها اتفاقی توی گردش ها  من وداداش حسین دو تایی همین لباس چهار خونه هامون رو می پوشیدیم... امروز به محض اینکه مامانی لباس چهار خونه ام رو تنم کرد به مامانی گفتم: هر وقت این لباسم بزرگ بشه می خوام بدمش به داداش حسین، داداش حسین از اینا دوست داره....   ...
17 مرداد 1394

بای بای آفریقـــــــــــــــــا....

امروز جمعه  دوم مرداد پرواز می کنیم به سمت ایران زیبا دوستان بسیار خوب وروزهای بسیار خوب اینجا رو هیچ وقت از یاد نخواهیم برد مخصوصا مهسا جون دوستداشتنی رو که این اواخر رفیق فابریک هم شده بودیم امیدوارم همه در هر جا ودر هر شرایطی شاد وپیروز باشن... ...
2 مرداد 1394
1